ای که مرا به ابدیت می خوانی بدان که ابدیت من در سکوت توست.
من همانم و
همان خواهم ماند.
دنیای من شبی از تاریکی ست که عطر گل سکوت دلنواز مشام من است
در تمامی دقایق صامت شبهایم در اندیشه ام.
تو چه بیهوده می اندیشی که دنیایم از عشق گریزان است
با تزویر لبخند می زنی و نگاه هایت مملو از نیرنگ و ریاست
غرق در اندوه منی در تکرار مرا می خوانی که سیاهی شبهایم را به سپیدی ببرم به پایانم می اندیشی کز غم سکوت در رنج است در اندیشه ی منی.... و ....
............ و مرا مجنون می خوانی!!!!!!
سخت در تفکر سخنانت گرفتار استرابم که نوای دوستی می زنی و دنیایم را پست می خوانی
غریب من
بدان که تمامی زندگیم دنیای من است.
آری دنیایم پر از اندوه است. تاریکیم پابرجاست.امیدبخش ترین کلام بشر یعنی پایان انتظار ظلم را نپذیرفته ام و سیاق زندگیم حقیقت نام یافته.
دانم که زندگی ما عشق ماست
پذیرایم که سخنان ما پرتو افکار ماست
غرق در تاریکی و سکوتم و از روشنی در گریز
با تنهایی شیشه ای ام آمیخته ام
گنهکارم و افسوس گناهم تمامی تنهایی ام را پر کرده است
زندگی می کنم.....
و در انتظار شبی ام که موسیقی باد در دریایی طوفانی با صدایم در آمیزد و آدمیان در چنین روزی از قصه ی چشمان بی پروایم زندگیم را در رنج و سکوت خواهند خواند....
پایانم نزدیک است ....
اما تو ای دوست که زندگیم را بیهوده نپنداشته ای و تو که حس نوازش شبهایم را می شناسی مرا باطل نخوان که از نگاه پرسشگرانه ات در عذابم و پایان عذاب روزهای سرگردانی زیستنم درک توست از عظمت عشقم که دنیایم نام دارد.